/ 3 /
دوست داشتم حال ِ دلم ، حالـا ، این لحظه ، درست وقتی که نور خورشید از پنجره افتاده روی چشمای خیسم ُ پلکـام از خیسی برق میزنـه و تـو ! آره تـو ، فقط بلـدی زخم ِ زبون بزنـی ُ به جـای دلگـرم کردنم به اینکه بالـاخره همـه چیز درست میشـه شـدی یه بچه ی دوسالـه ی لجبـاز ... ! دوست داشتم اینـا یادم بمونـه ...
برچسب:
نویسنده: مبین قنبریپور