خرید بک لینک

درباره سایت

/ 10 /

آخرین مطالب

امکانات وب

/ 4 /

تو نشستـه بودی روی تخت ، به مـن نگاه میکردی ، چشمات شده بود عین ِ همون دفعـه ای که اینجـا بودی ُ بهت گفـتم تو هیچـوقت نمیـای ، قــرمز ُ پرِ اشک ! امـا من بـرات میچرخیـدم ُ میرقصـیدم ، آهنگ میخـوند " میخنـدی تا دنیـا رنگـی تازه شـود " و من بـرای تو میچرخیدم ، با همـون پیرهن گلگلی ِ با گلـای بنفش که خودم دوختـه بودم ، " با لبخنـدت شـادی بی انـدازه شود " و من میچرخیـدم و فکر میـکردم چقـدر دوست دارم چشمات ُ ببینم وقتی لبـاس ِ سفید ِ عروس ِ تو بودن تـنمـه ، تو همیشـه همین جـا نشستـی و من ُ نگـاه میکنـی ، از آخرین بـاری که اومدی دیگـه نرفتی ، مونـدی تـا هر روز دال بـاند برامـون بخونـه ُ من لباس گلگلی با گلـای بنفشم ُ تنم کنم ُ جلوت بچرخم ...

برچسب: نویسنده: مبین قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 12:48

صفحه بندی