از خواب بیدار شدم ، دست ُ صورتم ُ شستم ، آهنگ باز کردم ُ نشستم . چشـام پف کرده ُ درد میکنـه ، خیـلی فکر کردم از دیروز تـا حالـا . همیشـه فکر میکـردم آدما وقتی عصبانیـَن حرفای تو دلشـون ُ میزنن ولی حالا میـبینم فقط حرفـایی میزنن که هیچوقت بهـش فکـر نکردن ! دروغ گفتـم که دوسِت ندارم . دروغ گفتـم ! بدون ِ تـو زندگی برام قابل تصور نیست . ولی با حرفـی که زدم میدونـم هیچـوقت برنمیگردی دیگـه . پس فقط یه تصمیم بود که گرفتـم . شیر ِ گاز ُ باز کردم و حالـا که دارم تایپ میکنـم بوش تا اینجـا تو اتاقـم داره میـاد . یه آهنگی داشت میخـوند " خـدا می داند " ولی بعیـد میدونم خدایی وجود داشته بـاشه کـه بداند ! خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم و هیچی ُ تـو زندگیـم انقـدر نخواستم . چـه فرقی داره بـی تو زنده بودن ؟!
+ میرم که بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم / خداحافظت باشه ...