خرید بک لینک

درباره سایت

/ 10 /

آخرین مطالب

امکانات وب

/ 6 /

یـه روزی باید بـرم ، بـاید برم روی بـالـاترین بـرج شهـر واستـمُ بعـد از یه دل سیـر دنیـای خـدا رو نگـا کردن بعـد از فکـر کردن به تمـوم ِ اشتبـاهای زندگـیم و حتـی به تمـوم خاطره های خوبـی که تـه ِ دلـم ُ خالی کنـه ، بعـد از فکر کردن به جگـرگوشـه ی عمـه ُ شیریــن کـاریاش ، بعـد از اینـکه حتی گاهی دلـم قنج رفـت برای زندگی ، برای برگشتن ِ بـه اون پایین ُ حسـرت ِ حتی یه بـار دیگـه قدم زدن بیـن ِ مردم ، درست وقتی دیگـه هیچ اشکی نیـومد ُ دل کندم از همه چیز ُ همه چیـز ُ همـه چیز ، یکبـار بـرای همیشـه بـه دنیا لبخند بزنـم و بگـم مدیونی اگه یـه مو از سر ِ نفـسِ عمـه کم کنـی ، خودم ُ رهـا کنـم و یه جـایی بیـنِ زمیـن ُ آسمون بگـم " خـدایا من ُ ببخش " و َ ... تمام !

برچسب: نویسنده: مبین قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 12:48

صفحه بندی