/ 2 /
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 12:48
/ 2 / تو که من ُ میشناختی ، من همچین آدمی نبودم ، یه دفعه ببینی بیست ُ چهار ساعت تمام با هیشکی حرف نزده باشم ! تو که من ُ میشناختی ، چرا فعل گذشته به کار میبرم ؟ تو هنـوزم من ُ خوب میشناسی ! ولی خب میدونی یوهو دیدم تُـنِ صدام تو همه ی فضاهای بدون ِ تو سنگینی میکنه ُ حس کردم چـه صوت ِ آزاردهنده و اضا...
/ 3 /
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 12:48
/ 3 / دوست داشتم حال ِ دلم ، حالـا ، این لحظه ، درست وقتی که نور خورشید از پنجره افتاده روی چشمای خیسم ُ پلکـام از خیسی برق میزنـه و تـو ! آره تـو ، فقط بلـدی زخم ِ زبون بزنـی ُ به جـای دلگـرم کردنم به اینکه بالـاخره همـه چیز درست میشـه شـدی یه بچه ی دوسالـه ی لجبـاز ... ! دوست داشتم اینـا یادم بمون...
/ 4 /
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 12:48
/ 4 / تو نشستـه بودی روی تخت ، به مـن نگاه میکردی ، چشمات شده بود عین ِ همون دفعـه ای که اینجـا بودی ُ بهت گفـتم تو هیچـوقت نمیـای ، قــرمز ُ پرِ اشک ! امـا من بـرات میچرخیـدم ُ میرقصـیدم ، آهنگ میخـوند " میخنـدی تا دنیـا رنگـی تازه شـود " و من بـرای تو میچرخیدم ، با همـون پیرهن گلگلی ِ با گلـای بنف...
/ 6 /
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 12:48
/ 6 / یـه روزی باید بـرم ، بـاید برم روی بـالـاترین بـرج شهـر واستـمُ بعـد از یه دل سیـر دنیـای خـدا رو نگـا کردن بعـد از فکـر کردن به تمـوم ِ اشتبـاهای زندگـیم و حتـی به تمـوم خاطره های خوبـی که تـه ِ دلـم ُ خالی کنـه ، بعـد از فکر کردن به جگـرگوشـه ی عمـه ُ شیریــن کـاریاش ، بعـد از اینـکه حتی گاه...
/ 7 /
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 12:48
/ 7 / هـر بار با خودم میگم ، اگـه فققققط یکبـار ، فققققططط یکبـار ِ دیگـه اشک من ُ درآورد بهش میگـم گورش ُ از زندگیم گم کنـه و بـرای همیشه بـره و باز هر بـار همین جملـه تکرار میشـه ، و این کـاریه کـه عشق باهات میکنـه ...
/ 9 /
-
تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 12:48
از خواب بیدار شدم ، دست ُ صورتم ُ شستم ، آهنگ باز کردم ُ نشستم . چشـام پف کرده ُ درد میکنـه ، خیـلی فکر کردم از دیروز تـا حالـا . همیشـه فکر میکـردم آدما وقتی عصبانیـَن حرفای تو دلشـون ُ میزنن ولی حالا میـبینم فقط حرفـایی میزنن که هیچوقت بهـش فکـر نکردن ! دروغ گفتـم که دوسِت ندارم . دروغ گفتـم ! بدو...